تبليغاتX
نامه های سرگردان

کنسولتاسیون یک کنسرواتور پیر باجوانی به نام دیوار!

 

آی جوون مگه تو نمی دونی من کفتر بازم ؟

بازم ،بازم داری به زمستونی می خندی که پای هیچ مسافرخسته ای رو روی برف

 نمی لغزونه؟!به قلبی می خندی که همیشه تو اوج غم هاش با اون بود؟ با اینکه تو

 چاه زنخدونش هیچی نداشت جز چاه !منی که دلم با هر چی میگیره و به هیچی

 نمیگیره؟! به خدایی می خندی که ماهارو با خودش با بالی به نام زندگی می پرونه؟

 شترمرغا که نمی پرن می پرونن!من بازم بازم من می بینم که بازم نمی بینی از راه

 دور باز اومدم .اصلا تو کیستی؟ غده ای؟ سرطانی؟ چندتایی؟چندباری؟چندسازی

 مگه؟که اینجوری افتادی به جون من؟تو دیگه چی میگی این وسط؟می رقصونی که

 رقصونده باشی. ها؟!همین بی منطق! من می پره لا...لا...لامذهب!می پره مثل اون

روز که پرید، بازم می پره!

مگ  ه  د   رد    تو   تو     د    لت نم      و   نده

چرا می خندی؟

 من   د ر  دم     تو   د    ل ام   مون   ده

 تو چرا می خندی؟

ما دردمون تو دلامون مونده

 این پنجره ها که تو می بینی خوابشون برده غمی ندارند. تو این شهر یا هر گورستون

 سرد دیگه ای هم که باشن می تپن تو حنجره ی صبح.اون احمق باز هم به خودش

 می گیره مثل اون شعر،مثل اون روز. خودمم باورم شد.دکترا میگن:شاید بخواد یه بار

 دیگم شانسشو واسه فتح من امتحان کنه!تو نذار،تو روون باش،تو جاری باش تو

 شعرام،تو ترانه هام.میدونی تو ایرادت چیه؟ فک می کنی دلم واسه خودم گرفته!اون

 روزم که مدام به ساعتت نیگا می کردی و خواستی بذاری بری همش یه ریز

می گفتی: ساعتارو یه ساعت کشیدن جلو یا عقب؟ گفتم:نمی دونم چرا تا بهار صبر

 نمی کنی؟!اونوقت می بینی ساعت هان که مارو میکشن جلو.گفتی:من عجله دارم

 واسه برگشتن از کتیبه! درد من تویی ،تویی ،تویی؟چقدر دلم براش تنگ تر هم

 می شه...کتیبه رو میگم اون کتیبه ی آبی رو که تو سر در چشم هاش

 می چسبوند.خیره می شدم مات و مبهوت... اون چی فکر می کرد نمی دونم.

فکر می کرد عاشق جمال بی جمالش شدم؟!!!!!!!!!عاشق

 شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این دیگه از اون حرفا بود!عاشق اون کتیبه ها!

من مست شدم اما مست اون کتیبه ها! تن غایتم نبود.تن غایتم نیست اون

چی فکرمی کنه که شونه هاشو نمیندازه پایین و با تئوری های احمقانش از خر

شیطون مدام سواری می گیره .وقتی آدم پیدا نمی شه مجبوری کتیبه ی زندگیتو از

 یک احمقم که شده روی هوا بقاپی مگه نه؟حالا اگه طرف به خودش می گیره و

 کلی ادعاش می شه و برات قصه سرهم میکنه،جز خندیدن کاری از دستت ساخته

نیست.به قول جناب شاعر که:وقتی به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار!

من چشام به کتیبه ها بود آقای...چی بگم؟اگه فک و فامیلا و دوست و رفیقا بخونن

 میگن:آخ جون!دلمون چه خنک شد!دختره... بالاخره سوسک شد!نمی دونم چرا خدا

 مدام دلسردشون میکنه،چرا دلسردت میکنه،چرا دلسردش می کرد که من هنوز

 آدمم! گنجشکو چه به پریدن با باز؟!باز اگه با معرفت و با مرامه و تو اوجا نمی پره که

 گنجشکه یه وقت دلش نگیره،قورباغه چرا ابوعطا میخونه؟!قانون جاذبه ی نیوتونو مگه

 نخوندی؟مگه نخونده بود؟!هرچی آب تو دنیا هست سرپایین میره حالا چه یه وجب

 چه صد وجب! من چه خوشبختم که دلم گرمه.مثه کوره ی آجرپزی داره

 میسوزه،خشت خامی نیس که بیاد و متلاشی نشه.حالا تو جوجه الف بچه که قد یه

 نصفه آجرم نمیشی عمرا اگه جون سالم به در ببری...هیچی نمیمونه جز اون کتیبه

 که تو جزر و مد رادیکالی تموم اقیانوسای دنیام که بگردی یه مولکول آبم پیدا

 نمی کنی که مثه اون کتیبه آبی باشه حتی اگه صدتا آسمون آبی و آفتابی رو با

 خودش داشته باشه!من تا باورم نشه،باورم نمی شه که او کتیبه زیرخاکی نبوده!

ایها الناس دیوونه از قفس پرید.کتیبه رو با خودش برده که نشون یه،یه آدم عاقل

 بده.نمیدونه هیچ دیوونه ای مثه من جون پای اون کتیبه نمیده که هیچ میزنه از وسط

 دو تیکش می کنه...آره جوون تو نمیدونی من کفتربازم،بازم به خودم می نازم بدتر از

 قبل از وقتی کفترجلدم پریده صدتا،صدتا طوقی گردن سیاه مامانی میان رو پشت

بونمون ویه جوری نگام میکنن که باورم شه از کتیبه یه خبری آوردن... یا توی دستام

 جون میدن یا از بس کوچیک و تر وتازن می پرونمشون مثه تو جوون که گیر کردی به

 شاخه ی انار تک درخت پیری که وقتی یه الف بچه قد خودت بودم ،میرفتم توکشو

 بادبادک هوامی کردم و آقاجونم یه ترکه از وسط همون درخت انار سوا می کرد

 و تا جون داشتم وجون داشت می افتاد به جونم...حالا نزن کی بزن!

با ننمونم همین کارو می کرد بی معرفت،مثه سگ هار پاچه ی همه رو می گرفت.

بدجوری داری پرپر میشی...دلم نمیاد هنوز غنچه ای، واسه همینه که خداحافظ

 سرد آخرو گفتم که پربگیری و رها شی!واسه آدم ندیده ای مثه من که آوارگی

تو خونشه چه توفیری داره که خونم کجاباشه؟!تو رگم یا تو قلبم یا یه جایی دور از

 تنم...من کفتر بازم جوون.پیرم جوون.

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست.هان؟ 

 میگن: آدما وقتی پیر میشن عقلشون کم میشه،حالا چه به دیوونه ای مثه

من که دیوانگی تو طبیعتشه!جوون،جوون داری به بهاری می خندی که وقتی به

 نیمکره جنوبی میرسه نیمکره ی شمالی سرد وتاریک میشه؟به قلبی می خندی

 که تو اوج شادی هاش ام دلش واسه نیمکره شمالی میگیره؟

 منی که دلم با هرچی میگیره و به هیچی نمیگیره؟! داری به دیوونه ای

می خندی که خدا رو هم میخندونه؟!....... 

یادت باشه اینا همش هفت تا نقطه بود یه وقت فکر نکنی سه تا نقطه خرجش کردم؟!

 دیگه تموم شد جوون، من فقط دنبال کتیبه ام...

 

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 23:50 | پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 •

ناگفته ی3

 

 رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

                                   مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟!

 

 

قانون می گوید:نباید دوست بدارم

نفرین هم می کنم من همواره قانونمند بوده ام تو بهتر می دانی

توی لعنتی توی متجاوز

لای لای لای لای لالایی لالایی

شب سپیدی هایش را توی چشم های بی شرمت می درد

بخواب،بخواب کوچولو

مادمازول اوفیلیا هم اکنون در راه است

 دیگر نباید دست روی دست گذاشت

سراسیمه

 روی شانه هایش چه کنم چه کنم ها مثل کرم های ملول می لولند

و ماتیک ها لب هایش را لبویی کرده اند از بس که کام گرفته

بوی سیگار می دهد و تفعن هم آغوشی با الکلی هارا

موهای کم پشتش حنایی متمایل به سرخ می زند و با آن سایه ی تند

 زننده ی آبی رنگ

که پشت چشم هایش مالیده

شبیه گاوهای پیر اسراییلی شده

که وقت راه رفتن هالاف هولوف می کنند

مادموزل اوفیلیا هنوزهم به لطف دست وپنجه ی بخیه بندهای کولی سواحل

فوتینا یک دخترخانم باکره است

خواستگارها پاشنه ی در را از جا کنده اند

و مادموزل تمامیشان را یکی یکی دوتا دوتا سه تا سه تا...رد می کند

 که بروند غاز بچرند!

مادموزل به دنبال لقمه های چرب و نرم می گردد و به جوان های شاعرمسلک

 تی تیش مامانی که در وصف باسن بزرگ دختران نوبالغ مدیحه سرایی می کنند

حسابی می خندد

بخواب کوچولو

لالایی،لالایی،لا لا لایی

مادموزل اوفیلیا در راه است

چشم های سپیدت چشم های صبح را هم دریده

نمی توانم چه می توانم بگویم به این چشم های سپید

گرسنه که با آمدن مادموزل اوفیلیا گرسنه ترهم می شوند

کوچولو من انگشت های نازنینت را که به سبیل چخماقی ها و نگاه های

 وحشیشان نشانه می رفت

وریز ریز توی دلش می خندید دوست داشتم

کوچولو من تورا می خواباندم روی سینه ام شب ها که خواب بودی

و تارهای باریک گیسوان خاکستری ات روی انحناهای تنم تاب می خوردند

اما این ها هیچ کدام جای سینه های بادکنکی مادموزل اوفیلیا را

نمی گیرند می دانم

چشم هایت این روزها صورتی تر هم شده کوچولو

وقتی شاعرانگی ملحفه های سپید جایشان را به خشم و خون می دهند

و دردهای هرزه ی زشت تمام بدن مادموزل را سیاه و کبود کرده اند

تو چاره ای جز رفتن نداشتی

با تمام شیرهای خشک عالم هم نمی شد

ونگ ونگ ونگ هایت را آرام کرد

من میمردم وحسابی دست وپایم را گم می کردم

من که جز خنده های شیرینت تابلویی نداشتم که توی خانه ام

 سروته کنم و هنوز هم به من بخندد

من پیر می شوم کوچولو

و کولی ها روزی نام مرا در نغمه های عاشقانه در سوگ مادرانی که

فرزندشان را در بهای هیچ در جنگ خفت و خون بخشیدند جاودانه می سازند!

بیدار شو کوچولو

 مگرصدای در را نمی شنوی؟

 مادموزل اوفیلیا دوست ندارد کسی دستش بیاندازد

شب بروی بهتر است

تاب نمی آورم

ازتو همین تنها برایم بس : شرافت دست هایت

 که در گاهواره ات جا می گذاری

برو

قانون همیشه راست نمی گوید!

سفر بی خطر کوچولوی من...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 14:46 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

درود بر احمق ها!

.

 

...؟!

 

 

با اطلسی های پیرهنم چه کار داری وقتی مرا باد می برد

وقتی باد مرا می برد

زندگی انگار کمی سخت می رود  در غلظت غریزه

من مرده بودم و شهاب ها تمام آسمانم را نیلگون کردند

من تمامشان را یک به یک شمردم و آرزوهایم حتی می خندیدند

روزی که یک لیوان مچاله پای فواره باد می خورد

باد می خورد

درست مثل همین تصویر

که من وتو بعد ها می خواهیم از دخترت و پسرم بسازیم

بایست که من ایستاده ام بیست سال هم که شده ایستاده ام

دخترت را می بینم که منم

و چای می خورد آنکه از خون من است

و باز هم،بازهم یک لیوان مچاله پای فواره باد می خورد

زندگی عقبگرد دارد

تو دیگر با من چکار داری؟تمام اطلسی هارا تکانده ام و شهر دارد

نفس می کشد.میروی در را،در را هم ببند!باد می آید خیس می شوم.

من بازهم می شکنم از زنی که منم و دختری که درست روبروی یک

 نیمکت خالی

 توی یک حوض مثلثی شنا می کند و غرق می شود

روسریش سوخته و حسابی دست مالی شده

و یک لیوان مچاله پای فواره اش آب می خورد

ضلع سوم خودش خودش را می بُرّد!

من شکستم وقتی به خودم آمدم وقتی داشتم سنگسار می کردمش

زنی آه می کشید و من می خندیدم

و چایی که سرد شد و تو که همان پسرم باشی

و پسرم که همان تو باشی

عادت دارد هر روز یک لیوان ماتیکی چای را تا ته سر بکشد

و معماهارا حل می کند آنجا که تو نشسته ای

 پای آن نیمکت که هنوز نفس می کشد و سه نقطه هارا پر می کند

 با، با...

من می شکنم باز هم از زنی که منم!

زندگی عقبگرد دارد،خودش را خودش می کشد

من و تو تنها، تنها می ایستیم و می نگریم.نه مارا برنمی گرداند!

قصاص می کند.

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 15:14 | چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 •

مادر

 

 

تقدیم به:

 

الهه و 

   نگاه گرمش که ترانه ی آفتابی روزهای ابریم شد

 

 

الهه این روزها نیز می گذرد مثل آن روزها...

به گناه بی گناهی مجازات می شویم تاوانش سنگین است نه؟!

اما من و تو به بهای جان هم که شده می پردازیم!می دانم می دانی..

 

 

 

افعال گذشته یعنی مرگ

مرگی که دیروز

سی روز

 اجاقش کور شد

خانم دکترها می گویند:

به خیر گذشت

نه ماه سخت گذشت

از سر گذشت

پس سیسمونی چه می شود؟

حالا این نه یکی دیگر

تپل تر که به پدرش می رود

مادرش که مثل احمق ها فریاد

فر   یاد

یاد

توی باد

می زند به سرش

می زند

خدا،خدا تو چرا از معبر زشتی ها

بچه می رویانی که یا امروز میمیرد

یا دیروز

نمیرد که فردا می میرد

از کجا معلوم که نمیرد

یا می میراند

مثل مادرش که باید بمیرد

کودکش را انگار توی فاضلاب غسل داده بودند

سیاه بود

 انگارپدرش بود که می گفت:سیاه سوخته است پدرسوخته!

خدا از مادرش نگذرد

حالا اگر دست خودش نبود

وقتی صدای هل هله ها

هل هله ها

خاموش شد و اتفاق ناگوار کودک را زمین گیر

چرا مادر نماند

چرا مادری نکرد

لعنت به این بهشت سیاه بی رو      زن

که زیر پایش افتاده

لعنت،لعنت!

کودک حرام شد حرام

زاده ی مادری که توی آشپزخانه اش حرف ندارد

و توی رختخواب

آنوقت ها...پدر وجود خارجی ندارد

اشتباه نشود تاریخچه اش مربوط می شود به عصر دایناسورها

مادر اینطور می پزد غذاهایش را و

تا خرخره به خوردمان می دهد

نه ماه!

من باید درست، درست به بیست و چند سال ونه ماه قبل بازگردم

و کودک را

خدا،خدا کودک را بازپس بگیرم

تا نطفه شکل نبسته یا شاید هنوز صدای هل هله ها

هل هله ها خاموش

نشده باشد...

و مادر را باید در حصار زمان درزیر آوار شقایق ها مدفون ساخت

تا زمانش برسد

عاشقانه است!خدا می بینی عشق در زمین افسانه است

پدر هفت سال تمام دل به مادر می دهد

ودست آخر توی هفتاد سالگی دل به ...

افعال گذشته یعنی مرگ:

پدر عاشق شد

                 مادر خندید

کودک گندید!

افعال گذشته یعنی مرگ

 کودک ،کودک!

حالا ساده بگو بی دغدغه ،آرام

نه فریاد بزن

فر    یاد

در باد

بگو:دوستت دارم

دوستت دارم

من اما گوش هایم کر است آخر افعال گذشته یعنی:

مرگ! 

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 19:26 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

چرا نگاه نکردم؟؟چرا نگاه نکردم؟چرا؟...

 

شب حقیر

 

 

توی این شب حقیر

 که هنوز قلندرش بیداره

یه زنه که از تو چشماش

 داره خون می باره

سقف شب روی

 سرش سنگینه

تموم ثانیه هاش

 آه و غم و نفرینه

وقتی که بند دلش

دست دیو شب اسیره

اون چه جوری میتونه

جلو اشکاشو بگیره

غزل خون و شبخون

اونه که بیصدا میمیره

یکی خاطراتشو

از دست دیوه پس بگیره

وقتی خدا رو میشه با

وعده ی کاغذی خرید

جای تموم خوبیا

یه قلب آهنی کشید

چهل گیس قصه هم دیگه

رحم و مروت نداره

خط می کشه رو هرچی عشق

پاروی حرفاش می ذاره

روسری سیاه اون

به رنگ آسمون من

تموم خاطراتمو

رو تن باد ورق بزن

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 21:32 | یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 •

ناگفته ی2

 

در شهری که روسپیان چون ارواح ماران در تاریکی بر لبان مردان بوسه می نهند تو از

که کام می گیری که اینچنین هرزه گرد و امیدوار جام زهر را آهسته آهسته می نوشی؟!

به آن خدایی که من می پرستمش ودرگاهش انگار دیگر از انسان تهی مانده قسم

                                                                 قسم که در آتش سرد خویش می سوزی!

می روم چراکه  بیشه ی شغالان هرگز آبشخور من نبوده است...

 

 

 

 

 

شعر نیامد

            حرف نیامد

                           دل خندید

چه خوب

           چه خوب

                       چه خوب شد!

زمین ستاره

                   ماهم سبز

بی تو درد ، می خندید

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

من ماهم

تو مرداب

می تابم

        درسراب

روز آمد ،روز آمد

تو آبی

من خورشید

می تابم

      بر تردید

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

عشق آمد بر در زد

آسمانم بر هم زد

غوغا شد

آن رفت و این آمد

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

باران تر

تر

تر

تر

ترسیدم

بی تو باز خندیدم

هم باد و هم بیدم

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

از ریشه

         تا اوجم

هم دریا

             هم موجم

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

باکی نیست از

                 طوفان

وقتی من می رقصد

با شیطان می جنگد

هو هو هو

ها ها ها

زنده باد

        زنده باد

از امروز تا فردا

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

من منم

تو تویی

من یعنی آزادم

تو یعنی در بندی

شبی دور

 در گورت

           بر گورت

 می گندی

           می گندی

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

تویی که خاک

                خاک

می شوی

منم که سبز

                سبز

 می شوم

 تبر بزن

                تبر بزن

پلی نمانده است                                          

چه ساده

         ساده

 غرق می شوی!

 

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

پرانده ام مرا ز من

تو در قفس

چه آتشی

       چه آتشی

به گرد من نمیرسی

چه خوب

              چه خوب

                           چه خوب شد!

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 20:49 | شنبه هفتم شهریور 1388 •

ناگفته1

 

در ساحت:

            

              

                  پاتوس!

 

 

شاملو: اگر که بیهوده زیباست شب

برای که زیباست شب؟

 برای چه زیباست شب؟

 

چرا یادمان می رود!شاید یادمان داده اند که یادمان برود.نه اینطورها هم نیست من هم می خواهم فکر کنم به آنچه انسان را وامی دارد که خودش نباشد وا می دارد که او را از آنچه که مومن به خویشتن خویش است دور نگاه دارد موج اجباری و مزورانه ی تلخ کامی هایی که در آغاز شیرین می نماید و در پایان  صدمات آن به چشم همان انسانی می رود که خویش را بازیچه ی خویش ساخته است.انسانی دروغین که نه تنهاحجاب راه شده است انگار قصد برخاستن از این راه را نیز ندارد.     نا آشنا و بی تفاوت به نشانه های بی پایان هستی و آینه های متجلی آفرینش که یا با توجیهات اندیشمندانه اش از مواجهه با آن می هراسد و یا آنچنان خویش را از هویت وموجودیت انسانی اش دور ساخته است که غرقه در ورطه عظیم ساختگی خویش است انسانی خاموش و تنگ نظر که متکبرانه بر زمین مقهور و فراموش شده ای گام می نهد که ناگهان خویش را در برابر آن و واقعه یعظیمش بی پناه می یابد.مفاهیمی چون  خانه،وطن، آزادی و انسان و مرگ چگونه در بستر این ازخود گمگشتگی کمرنگ می شوند چگونه؟زندگی چگونه می تواند خارج ازعظیم ترین مفاهیم هستی جریان یابد. باید واقع بین باشی و به تمامی آنچه نمی گذارد تو خودت باشی بیاندیشی.من دیگرفریب نخواهم خورد یک بار زن بودن برای همه ی عمرم کافی بود و تلخ ترین تجربه ی  ممکن...زن بودن جنایت است در جامعه ای که مردانش یا درگرداب بی حرارتی و سکون دست و پا می زنند و یا مدام خویش را در معرض انظار جستجوگر زنان قرار می دهند وحتی هدفشان از دست یازیدن به تمامی ارزش های علمی و عملی نیز همین است آه چه جانگداز است نه تنها این تاریخ مردانه بل این تاریخ تلخ انسانی که با مرگ تمامی ارزش ها و هنجارهای انسانی انگار به فرجام خویش می گراید.نه حرف من این نیست که زن یا مرد نه هرگز....فریاد من همه از ویرانی است.ما قاتلان خویشیم قاتلان مجهول الهویه ای که بقای خویش را در فنای دیگری می یابیم.مردان در قامت زنان و زنان درقامت خویش...مارهای سمی افکارمان چه ضحاک گونه از جانمایه ی احساس و فداکاری دیگری تغذیه می کنند واو را به کناری می نهند  آری زن بودن جنایت است!سرزمین مادری من،موطن من                چه تلخ در آتش کینه ها می سوزد درآتش دوگانگی هایی که کاش دست کم واقعیت می داشت.در آنها با انگشترهای عقیقشان و در اینها با عینک های مشکی روشنفکریشان هیچ ندیدم هیچ....

 

حافظ: از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود

 

                               زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

 

به هیچ هم که نمی توان دلخوش کرد.می توان؟نه باور ندارم کارتقدیر باشد نه!کارمان بدجوری بیخ پیدا کرده است.بدجوری....مثل بازگرداندن آب رفته از جوی می ماند.آنکه با این درد خو کرده باشد می داند این هاکه می گویم مهمل و یاوه نیست حقیقتی است به تلخی مرگ.گمان می کردم می توان در قامت یک زن ودر موضعی زنانه ایستاد و به دغدغه های انسانی خویش نگریست.اما چه توهم بزرگی است...شعله می کشد و تمامی یافته هایت را در کام خویش می بلعد.چه کابوسی است باورنمودنش!درست لحظه ای که باورش می کنی از ریشه ساقط می شوی وتصور کن این احیا نمودن دوباره یک عمر زمان می خواهد.حالا نگاه کن چه جنایتی است این زن بودن!

 

من:در سرزمین من زن بودن جنایت است برای او

 که می خواهد انسانی بزید.نه اصلن در سرزمین

 من آدم بودن جنایت است!

 

ایمان یگانه عنصری است که رهایی بخش است.می دانم و می بایست برای عبور از این مسیل ویرانگر و سراسروحشت از آن یاری جست.ایمان که دامنه ی یافته های شهودی و عقلانی آن حداقل برای من یک بعدی نبوده وتنها به حوزه های دینی اش محدود نشده است.برای وصول به همان مفاهیم عمیق است و بازگشت به روان پاک ونهاد انسانی و وژدان بیدار که در تلاطم این روزگار جفاپیشه و دون مایه به دست فراموشی سپرده شده است...نمی دانم بازهم می بایست به سراغ همان سنت ها بروم در ساحت همان تعصب تقدسی خشک و پناه به زوایای متروک اتاقم و مرور روزهای از دست رفته... 

و یا

شجاعت مواجهه با حقیقتی تلخ به نام انسان دروغین امروز...

هر دو اما با گیس های بریده...

از این سه نقطه ها در شگفتم که چگونه تاب می آورند چگونه؟!

 

ولتر:پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم

 از هم گسیخته نمی شود چه رسد به دوری!

 

من هنوز هم به قدرت عشق حقیقی واقفم!بغض ، نفرت و آه می گریند در عزای انسان مدرن که این روزها عشق را هم زار وپریشان به مسلخ خودکامگیش می کشاند.

حال آنکه غایت عشق آزادی است!

 تن به پست ترین و رقت بارترین امور می دهد وداعیه ی تمدن و انسانیت دارد و برعالم وآدم خرده می گیرد.درست مثل مدنیت انسان های بدوی با این تفاوت که این بار نزاع برای خود نمایی وعرضه کردن خویش است روی شانه های یکی ضعیف تر ازخودت می ایستی و حسابی له اش می کنی و این می شود رمز موفقیت تو که هیچگاه حقیقت نداشته است دوست من هیچگاه...

 

نیوتن: اگر دورترها را دیده ام به این دلیل بوده که روی

شانه ی بزرگان ایستاده ام.

 

 روزی من بزرگ می شوم ایمان دارم می دانم  به شانه هایم می آموزم و همین طور پاهایم را...

 

شاملو: روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و

مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

 می بینی دوست من: مهربانی دست زیبایی! وقتی مهربانی پای بر زمین می نهد جای تو کجاست؟!روزی که زمین مملو ازپروانه های آبی است. هیچ فکرش را کرده ای؟ دیگر هیچ نمی گویم! بگذاریم زمان قضاوت کند...

 

 

 

      

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 23:33 | پنجشنبه یکم مرداد 1388 •

افق تاریک

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

 آن که نهال نازک  دستانش

 از عشق

         خداست

و پیش عصیانش

 بالای جهنم

              پست است.(شاملو)

 

 

جانم برایت بگوید سلام و جانم می رود برای دست های سرخت که توی ماشینت نشسته ای و روی صورتت میمالی مثل آنوقت ها که مادر جان برایمان حنا می بست وما یواشکی روی سرمان می کشیدیم تا سرخ شود موهایمان مثل آنشرلی ...

جانم می رود سرت را که حالا سرخ تر از همیشه است در بغل بگیرم کداممان زودتر زیر ابروهایش را برداشت من اول من! آخرش به تفاهم نرسیدیم. من که جانم در می رفت وقتی دو روز نمی دیدمت خودمانیم   خداییش چشم و ابرو های تو را هیچ احدی نداشت درست مثل جوانی های مادر ولی هیچ وقت حسودیم نمی شد  تو نمی گذاشتی بس که لوسم کرده بودی و مدام قربان صدقه ام می رفتی...

راستی امروز آلبوم عکس هایمان کامل شد عکس تو را گذاشته ام که توی ماشینت نشسته ای  تازه به دستم رسیده حقش بود خودت برایم ایمیلش می زدی!

از همان اولش هم سرت بوی قرمه سبزی می داد مادر روزی هزار بار تلفن می کرد که مبادا کاری دست خودت ندهی...

جانم در می رود برای دست های سرخت که روی صورتت می مالی مثل همین عکس چه ماه شده ای

پدر دارد باز هم سان می بیند می گوید سرباز بی نظم پس هم رزمت کو؟

خودش را دوباره خیس کرده مادر سرش را ته توی طشت خم کرده و چشم هایش را می مالد...می گویم: آقا در انفرادی اند خودتان گفته بودید!

 یک دستش را مدام به پایه ی تخت می کشد و به سقف زل می زند و با آرنجش مدام توی سرش می زند و می گوید من که یادم نیست

راستش خودم هم یادم نیست!کدام سلول؟ کدام بند؟من یا تو؟حسابش از دستم در رفته...همه روز...همه جا!

پدر همیشه می گفت:اصل اول:قانون!و بعد می زد زیر خنده می گفت اگر بتوانم همین را به شما بفهمانم کرم کرده ام و صدای غرولند های مادر که مرد آخر اینجا که پادگان نیست ببین می توانی آخرش کاری دستمان بدهی در جوابش پدر بود که همیشه می گفت :زن اید دیگر چه کارتان کنم!

جانم در می رود وقتی می بینم توی این عکس چه  خوش نشسته ای ماه من!

قانون من تویی...

 پدر می گوید:اصل اول:حقیقت!

بله قربان!

حتی مادر هم این بار چیزی نمی گوید...   

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 14:57 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 •

ستاره هاي عزيز

ستاره هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد ديگر چگونه مي توان به سوره هاي رسولان

سرشکسته پناه آورد!

 

طلوع کن!

 

 

دلم گرفته نازنين

 تو اين غروب بي دريغ

رگ سياه حسرتو

بايد بريد با تن تيغ

نگو که ابريه هوا

 آسمونم خسته شده

دراي خوشبختي ما

 تو خونمون بسته شده

دسته شبه که ميشکنه

 تک تک گلدونارو باز

باروني نت خدا

ميريزه اشکاشو رو ساز

 نفس بريده يه نفس

نگو که از ما نمياد

بايد دلامون چاره شه

معجزه اصلن نميخواد

غم سوار سرنوشته

توي چله ي زمستون

ابرا محتاج یه زخمه

واسه يه قطره ي بارون

خورشيدمون کجاس بگو

 بسه هرچي خوابمون برد

توي هر بهار شکستيم

روزاي آفتابيمون مرد

اگه که من ما نميشه

دل زمين وا نميشه

طلوع کن طلوع کن

که بي تو تنها نميشه

پشت آسمون خميده

پل خوشبختي رو ابراس

حرمت ديوارو بشکن

بعد ديوارا يه درياس!

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 15:4 | سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 •

 می خواهم کبوتر باشم

 

 

 

 غزل بخوانید

غزل های عاشقانه تر بخوانید

تا این ستاره در شب مقوایی ما نمی

گنجه های مادربزرگ را می ماند

عتیقه تر از این نمی شود

می دانم

بوی نان می دهند لباس هایم و

                                چای شما اینجا همیشه آماده است

باز هم همان چشم ها همان!

 من چشم هایم را سیاه می بینم و چشم های شما را

آقا سیاهتر

شعرهای شمارا مثل آستین های من آب می بردشان

می دانم و سردم می شود به جایشان

قلب تاریکخانه ی آسمان ـ من پر است از اسامی کش دار که من

نمی خواهمشان حتی با همین لباس هایم!

وا می دارند مرا که بمانم و خیره شوم به توازن چیزی

مثل ـ اجبار

انکار

فرار و دست آخر غزل های شما

آقا از چشم های شما ابر زمستان می چکد

می دانم !

برگ های سپید و آبی

                    سپید و آبی

                             سپید و آبی

وقتی بادبادک هایمان را رها کنیم تازه شعر می شوند

می خواهم سرخ تر ازین ها ورق بخورد

اگر شب ها می بندمشان پنجره هارا

تا باد نبردشان

تا باد نبردمان...

و روسری ام که هنوز عطر سیب های نچیده می دهد

بخندید آقا کدورت طناز چشم هایتان را دوست دارم

حتی وقتی پرواز باز ها و کبوتر ها را انکار می کنید

بخندید آقا این بار خودم هم به آب زده ام

می خواهم کبوتر باشم.

 

 

!! نوشته شده توسط رزا نصیری | 23:14 | پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 •